تبليغاتX
صدای خاموش(زیر یک سقف)
صدای خاموش(زیر یک سقف)
خاطرات زندگی مشترک
مثلا ده روزه آپ نكردم اما اصلا به روزهاي گذشته نمي تونم فكر كنم. روزهاي خوب و بد در كنار هم مي گذرند در حال حاضر آخر هفته مهمون دارم مامانم و مامانجان شايد خاله و دختر عموم بيان پيشمون تا مدل امتحان آرايشگريم بشن اين خيلي خوبه و اين خوشحالي باعث شده به غمش فكر نكنم.

امتحان مجدد ريز پردازنده كه غمي نيست اونم مثل بقيه...

دكي ... دكي حسابي داغونه اينكه چرا تنها دليلش فشار عصبي و روحيه كه توي محل كارش تحمل مي كنه اذيتي كه مي شه اونم براي پوچي.همين فشار رو براي همه درست كردن من و اون و ديگران نمي خوام واضح بگم چي شده وقتشم ندارم اما فقط براي همه دعا مي كنم از اين مخمسه نجات پيدا كنند و خدا بگذاره كف دست اوناي كه خير نمي بينند

2 نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 8:47  توسط عنصر سرگردان  | 

راستی...

اومدم اصفهان اینکه چرا اومدم برام مشخص نیست هزار دلیل مبهم رو به خاطر یک دلیل مشهود به وجود آوردم. شاید زاینده رود من رو کشوند شاید خاک و شایدم نام. اما همه اینا به بهانه دنبال مدرک تحصیلی رفتن بود برای گرفتن حقوق برای دنیا برای مادیات...!

مدرکم رو که نمی دن می گن آخرین نمره توی سیستم اشتباهی رفته تو از درسی که تقلب کردی رد شدی و باید امتحان مجدد بدی اینو وقتی می گن که من فکر می کردم لیسانسه شدم!!! در هر حال تازه اگه امتحان دادم و نمره آوردم اگه امکان باشه لطف می کنند و توی سیستم وارد می کنند وگرنه باید ترم بعد باز امتحان بدم...؟! چرا نمی دونم؟ حالا اونجا رو چیکار کنم که گفتم مدرکم داره میاد و نیومده! و حقوقم!!! اصفهان دیگه من رو هضم نمی کنه نمی دونم تقلب نکرده گناهه یا فکرش! شاید برای من فکرش؟! عقوبتی دارم پس می دم یا مصلحتیه رو نمی دونم! دلم می خواد این سه روز رو برای خودم خراب نکنم ولی نشد که. در هر صورت دلم می خواد برم پای سی و سه پل غروب رو روی آب تماشا کنم.

همیشه همه طور می شه زندگی کرد چه با لیسانس چه بی لیسانس مگه نه!

راستی... نه هیچی

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 15:58  توسط عنصر سرگردان  | 

فقط لهجه ام برام مونده
شايد يك برنامه مستند تلويزيوني بتونه كمي از رنج مردم اصفهان رو كم كنه ولي آيا اين همه واقعيت نگفته بود؟!! اصفهان دو هفته مهمان رودخانه است بعد از آ‹ چه؟ آيا گفتن تقسيمات جغرافيايي جديد و تقسيم آب براي چهار محال بختياري حرف تازه اي ست؟!!

حسرت قدم زدن زير پلها به دلم مانده دلم براي شهرم تنگ شده دوري فراغ و خستگي روزهاي تكراري كه دكي تمام تلاشش رو مي كنه تا به اونها رنگ بده... من كلافه ام از دست خواستن هاي خودم. دلم براي سرماي روي پل سي و سه پل تنگ شده دلم براي سوزي كه گونه ها رو از سرخي مي ندازه. دلم براي لهجه مردمش كه طعم گز گرفته دلم براي خودم تنگ شده. فقط لهجه ام برام مونده

2 نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 7:54  توسط عنصر سرگردان  | 

دلم برای خونه برای پاییز برای شاه عباس و آذر و همه چیز تنگ شده .از این کار و مشغله هر روز زود بیدار شدنش خسته شدم.

چرا؟

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 7:33  توسط عنصر سرگردان  | 

رنج خاطر
میدونید کار کردن بدی و خوبی خودش رو داره . گاهی از همه اونای که از زیر کار در می رند بدت می گاید گاهی هم نه می گی باریکلا! هر اداره یا ارگان آموزشی هم مثل دستگاه دولتی می مونه تابع یک سیاستهایه... چشم و گوش اطراف آدم زیاد هست باید مواظب باشی قدمی در خلاف جهت اهداف بر نداری با سیاست باشی. نگذاری کسی برات موش بدوونه خلاصه گیلیمت رو از آب بکشی .اگه می خوای پایدار هم باشی زیر آب بزن تا همیشگی باشی.

اما اگه بخوای فقط برای اعتقاداتت کار کنی باید کار کنی همین کاری به هیچ چیز نداشته باشی و تعجب نکنی اگه پشت سرت حرف می زنند یا هر چیز دیگه. شاید یک روز هم بدون اینکه بدونی دیگه راهت ندند و اخراج بشی.

دلم برای خونه و مامانم اینا تنگ شده شاید آخر هفته مامانم بیاد کرج... دوشنبه هم امتحان آرایشگریم رو دارم یعنی قبول می شم؟!

دفتر کارمون جابه جا شد به اتاق بغلی اتاق بزرگتریه با همون ویو.. من رو به روی پنجره می شینم. کارم سبکتر شده چون به یک قسمت دیگه منتقل شدم. یک عده ازم حساب می برن هنوز درک نمی کنم چرا؟ گاهی بهم مشکوکانه نگاه می کنند گاهی هم مثل گرگ...

دغدغه الانمون بیشتر نمره زبان آوردن دکیه شرط بستیم اگه این سری نمره بیاره ۲۰۰ هزار تومن من می برم.چرا دغدغه دیگه هم داریم کارمون ولی خدا رو شکر خوبه دیگه از همه چیز راضیم از اینکه هیچی نداریم همه چیز داریم از اینکه هیچ کس رو نداریم ولی همدیگه رو داریم  

اگر دنیا نباشد دردمندیم          اگر باشد به مهرش پای بندیم

حجابی زین درون آشوبتر نیست            که رنج خاطری است ار هست گر نیست

2 نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:42  توسط عنصر سرگردان  | 

راسته آدم توی محیط کارش هر روز چیزای تازه یاد می گیره  درس جدید (( تا گذشته آدم ها رو نمی دونی در موردشون قضاوت نکن)) حرف برای زدن زیاد هست ولی وقتش رو ندارم .دلم می خواد از زیر آب زدنها کار شکنی ها غیبت کردن ها و جلسه روز پنج شنبه بگم اما بی خیال
2 نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 16:11  توسط عنصر سرگردان  | 

اصفهان مرد

امروز رفتیم پیک نیک... "سامان" نزدیک شهر کرد روز خوبی بود. از اون رودخانه زاینده رودی که دیگه توی اصفهان دیده نمی شه می شد یک رودخانه کم آبش رو توی استان چهارمحال بختیاری دید. گاهی دلم می گیره از اینکه یک سال هست بستر رودخانه خشک شده ولی بعد می گم خوب همینه که هست گنده تر از من بیخیالشند و کاری نمی کنند من چیکار می تونم بکنم . وقتی هیچ چیز حساب کتاب نداره آب رودخونه هم بگذار به تاراج بره اصلا لیاقتش رو نداشتیم بگذار این دو سه تا پل هم خراب بشه ببینم بازم سنگ اصفهان کسی به سینه می زنه.

حالا مترو توی تونلش چند درجه خطش جابه جا بشه و سر از پایه های سی و سه پل در بیاره و پل رو خراب کنه می شه انداخت سر بی آبی رودخانه و گردن پیش مردم گج نکرد. می شه قطع شدن درخت های چهار باغ رو توی یک برنامه تلویزیونی با قطع شدن درختها سر مسیر خط لوله گاز مقایسه کرد و خدا رو شکر کرد که بازم خوبه این چهار تا چنار رو برامون گذاشتن. وقتی دیوارای مدرسه چهار باغ ترک می خوره خوب به جهنم رو سر من که خراب نمی شه روی سر طلبه ها خراب می شه.

بگذار نصف جهان رو توی تمام ایران تقسیم کنند تا با عدالت جور در بیاد مثلا طرح طوبی توی سامان تمام کوهها رو سبز می کنه و زمین مردم رو گرون می کنه و ویلا های شیک به وجود می یاره تا به سر نوشت کلاردشت بیچاره برسه. تپه های پر از زرق و برق ویلا ها و بدون گیاه!!!

شاید از خساستم که نمی تونم ببینم زاینده رودمون رو دزدیدند!!! اما خدا وکیلی اصفهانیای بیچاره را چیکار کردن که لام تا کام حرف نمی زنند من موندم چرا کسی اعتراضی نمی کنه؟!! نمی دونم چه سالی بود که برای خودکفا شدن گندمشون بالا پایین می پریدن ،می خوام بدونم سال بعدشم خودکفا بودن!!! مصلما نه... اصلا همون یک سال پزش کافی بود طبل تو خالی بود امسال ببینم با این جریان تقسیم آبشون کشاورزها کی می خوان گندم بکارند!

به جهنم اینم مثل رودخانه کرج...

راستی جاری بزرگم بارداره... دو تا پسر داره که کوچیکه 18 سالشه!!! یکم عجیب بود اما خواست خداست با اینکه خیلی دل داریش دادم و گفتم باید خدا رو شاکر باشه اما ته دلم فکر کردم دیدم از بس من و جاریم وسطیه رو اذیت می کرد و سر بچه داشتن و نداشتن حرف می زد در هر حال دعاش یک درجه بالا تر گرفت و در حق خودش شد.وضعیت من حسابی توی خانواده شوهر عوض شده به نسبت رفتار اونا منم تغییر کردم و مثل گذشته خوش برخورد شدم اما دیگه اعتماد نمی کنم محتاط قدم بر می دارم و همیشه همه نقش  خودشون رو برام حفظ می کنند .باز از اینکه از جمعشون دورم خوشحالم همه چیز رو از خدا دارم اگه خواست اون نبود این همه چرخ نمی زد که اونا به اشتباهاتشون پی ببرند و... و حالا من شدم سوگلی!!(نقطه حسادت بقیه باز برگشت) این رو دوست ندارم اما سعدی می گه...

 توانم آنکه نیازارم اندرون کسی                      حسود را چه کنم زان که خود به رنج در است

برو بمیر تا برهی ای حسود که این رنجی است               که از مشت آن جز به مرگ نتوان رست

2 نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 22:23  توسط عنصر سرگردان  | 

همکاران
توی دفتر ما سه تا میزه من و خانوم همکار و یک آقا که آقای همکار نیست یعنی هست اما هیچ وقت نیست. خوب خیلی خوبه که یک روز بیشتر در دفتر ما نیست چون اگه بود سرمون می رفت. خیلی حرف می زنه کار نمی کنه و گوش می خواد برای شنیدن ما هم که بی کار نیستیم حوصله شنیدن هم نداریم محلش نمی گذاریم اونم از اتاق می ره بیرون با بقیه حرف می زنه....

خانوم همکار زن خوبیه فقط ترکه و تعصب داره اما ترک (...) به اون معنی نیستا.. زن خوبیه.

اتاقمون خیلی خوبه رو به حیاط و پر از دار و درخت در واقع همون پنجره بزرگ همیشه هست .یا توی اتاقم اصفهان یا توی دفتر کار یا توی خونه کرج خدا همیشه پنجره ها رو بزرگ برای خلق می کنه. در هر حال دلتون کباب فواره وسط حیاط همیشه بازه نسیمش وارد اتاق می شه و اینجا هم یک کاج طبقه ای هست و هم یک آلاچیق خوشگل. همه چیز خوبه اما نمی دونم چرا حقوقمون رو نمی دن!!! اصلا چرا قرار دادمون رو تنظیم نمی کنن!!!

امروز توی بایگانی رفتم پرونده های دهه ۷۰ رو می دیدم به خودم گفتم اون موقع کدوم دستی این پرونده ها رو درست می کرده اون روزا من مدرسه بودم و یک دختر دبستانی .یک لحظه خاطرات گذشته اون روزها تنم رو لرزوند باور نمی کردم من هم یک روزی ۷ -۸ ساله بودم اون زمان که من فکر این چیزا نبودم خدا موقعیت آینده من رو می ساخته

2 نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 10:52  توسط عنصر سرگردان  | 

دلم برای خونه یک ذره شده ۴ شنبه صبح ایشالا اصفهانیم. دلم می خواد کارتون گوسفندا رو دانلود کنم (همون که صبح ها می گذاره) و برای بابا ببرم اصفهان این کارتون رو خیلی دوست دارند.

کارم خوبه سرگرمی خوبیه اما خیلی ها دلشون می خواد سر به تن من نباشه چون کسی به من اجازه اومدن داده که همه باهاش دشمن اند!!! خوب دیگه قبل از اینکه محیط آموزشی باشی اداریه؟!!! در هر حال من که خیایل رفتن ندارم مگه اینکه بیرونم کنن.

نمی دونم چرا دندون عقلم رو باید بکشم اما دکتر گفته! درد که نمی کنه!! می ترسم....

2 نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 11:33  توسط عنصر سرگردان  | 

به خودم استراحت دادم با یک استکان چایی هم پیش می یاد وقت کنم استراحت کنم چون همه اش واقعا دارم کارا رو می کنم که عقب نیوفته هر چند خیلی کسی به کسی نیست .در هر حال تصمیم ندارم کارمندی بشم یعنی همینم مونده که بشم مثل کارمندا. اما خوب امروز آخر هفته دوم شده و من تقریبا همه کارا رو انجام دادم.

انجا کار انجام بدی دشمن پیدا می کنی کار انجام ندی ... باید ساخت دیگه .دلم برای اصفهان تنگ شده اما این هفته دکی امتحان زبان داره و نمی شه رفت هر چند می دونم نمره نمی یاره چون هیچی نخونده خیلی بیاره ۴۵۰.به نظرم باز باید یک تیم حاضر کنم بشینیم دعا کنیم شاید معجزه بشه خودش اصلا وقت نمی گذاره.

حوصله نوشتن ندارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 15:19  توسط عنصر سرگردان  | 

 
.: This Template designed By:Designed-Template :.